خرید بک لینک

در زیان های جنگ

فتنه ای افتاد در شام و عراق

اشعار من

عده ای گشتند با یکدیگر ایاق

تا خلافت را کنند احیا ز نو

بی خبر از نیرنگ غرب کینه جو

جبهه های گونه گون کردند درست

داعشی ، النصره و هر جمعی نادرست

منحرف بودند آنان در فهم دین

سربریدندی بسی با نام دین

از ستیز و از خصومت با عقل و شرع

ای بسا خشکید بی حد کشت و زرع

فقر و ناامنی فتاد اندر بلاد

بی خبر از تخریب با اسم جهاد

فتنه را آغاز کردند با کر و فر

بی گناهان را بکشتند با شور و شر

شد برادر تشنه بر خون یکدگر

مسلمین را زندگی شد تلخ تر

ظلم مرد از جهل او حادث شود

این ستم ، او را یقین هالک شود

این همه کشتار انسان از بهر چیست

این همه نفرت ز آدم بهر چیست

دیگراندیشان را ستم کردن چه سود !

علت این ظلم ها بهر چه بود ؟

ای که بر خون گرفتاران تشنه ای

اندکی واگو از آنچه اندیشیده ای

کوری آدم ز کین و گمرهی است

مرگ اندیشه در افراطی گری است

حرص بگذار و سوی صلح رو

زان سپس ، هر جا که می خواهی برو

صلح چون اندر جهان برپا شود

کینه و نفرت ز دلها می رود

لیک چون عصیان کنی بر حکم عقل

لاجرم محروم گردی از صلح و عدل

بند بگسل و دوری کن از جور و جفا

تا ز زنجیر درون گردی رها

حریت با عدل و دل روشنگر است

در تعصب فکر ها تیره تر است

گفتگوی عقل و عشق

گفت و گویی شد میان عشق و عقل

بود ناظر بر مباحث داد و عدل

عشق پرسیدش چرا خصم منی

این همه اندر پی حذف منی

گرنباشم من ، تو باشی منزوی

از صفا و عاطفه گردی تهی

عشق باشد در حیات آدمی

همچو آتش ، گرمی دلها همی

عقل گفتا : ای رفیق خوب من

بی سبب ناله مکن از دست من

عشق محتاج خرد باشد ، بدان

تو خرد را نردبان عشق ، دان

عشق را از شور، بیماری رسد

از تن بیمار زاری می رسد

فربهی عشق از دانایی است

عشق بی منطق همانا خامی است

عشق همچون آتش است و عقل آب

آب آنرا خامش کند ، زو رو متاب

تو همی سوزی و می گردی شعله ور

لیک من باشم یقین تعدیل گر

عدل گفتا : چون نظر کردم نخست

هر دو برهان را همی دیدم درست

عقل اگر با عشق باشد سرور است

عشق چون با عقل آمیزد خوشتر است

عشق تنها را همی ابتر بدان

آندو را محتاج یکدیگر بدان

عشق بی حکمت بدان ناکامی است !

عقل بی عشق اندر پی خودکامی است

سرگذشت نلسون ماندلا

بود در آفریقا بزرگی حقجو

شد به زندان از آپارتاید عدو

جرم او از بهر آن محبس چه بود

اعتراض جدی اش بر تبعیض بود

مردمان اندر حیات از هر فروق

نزد رب هستند برابر در حقوق

این سپیدی و سیاهی را حکمتی است

نی برای اختلاف ملتی است

مدتی دیرین ، نلسون در حصر ماند

کز برای مردمش ، در زجر ماند

بود در زندان ، عزیز هموطن

بندیان بودند گردش همسخن

شهرتش پیچید در عالم بسی

عشق ماندلا درون هرکسی

لاجرم دولت ، ورا آزاد کرد

کآن قلوب خلق را دلشاد کرد

کرد نلسون صلح ملی را هدف

عاقبت شد تبعیض ملت برطرف

حریت گسترده تر شد سر به سر

زان سیه پوستان شدند آزادتر

خلق او را برگزیدند چون زعیم

مملکت آزاد شد از آن لئیم

گفت نلسون تا نیاغازی به کار

نامشخص می شود فرجام کار

او بماندی بیست و هفت اندرحصار

تا که حاصل آمدش وسع و یسار

بعد از آن عمرش فدای قوم کرد

ابیض و اسود به خود مفتون کرد

مردم آن خطه اکنون در شادی اند

از ستم های آن زمان در آزادی اند

ای که می خواهی همی خدمت کنی

بند خودخواهی ز دل باید برکَنی

خدمت بیچارگان از بخردی است

وآنکه خدمت خود نزد ایزد بندگی است

عمر کوتاه است لیکن فرصت مغتنم

آنکه احیا کرد ملت را شد محترم

مرد را ایثار او جاوید کرد

خلق را مدیون این ترجیح کرد

بند رقیت را گشودن سروری است

خلق را آزاد کردن مهتری است

آنکه خود را فدای عام کرد

با گذشت خویش اهدای تام کرد

سفر ابونصر محمد فارابی به حلب

رفت فارابی روزی بر حلب

دیدن سیف الدوله را کردش طلب

چون لباسش حقیر و ژنده بود

خواست این مرد حکیم مردود شد

او یقین کرد آنها ظاهر بین ترند

علم و حکمت را فدای صورت کنند

از کجا دانند او معلم ثانی است

افتخار مرز و بوم اسلامی است

حکمت و اخلاق با او زنده شد

ابن سینا بعد از او داننده شد

او گرفت آنچه اسباب این فعل شد

پس لباس نو بپوشید ، مقبول شد !

او دگر باره برفت دیدار او

لیک این دفعه کردند استقبال از او

سیف پرسیدش که تو کیستی

این چنین آید کز حلب نیستی

گفت از بغداد می آیم و بونصر نام

شاید اندی من بمانم مُلک شام

او بپرسیدش ز حکمت ، وز نجوم

نصر دادش معرفت از آن علوم

او ز آرای خود ، کمی بیان داد

از مدینه فاضله ، وز فیض داد

از مدینه فاضله ، وز فیض داد

آدمی در این مدینه زنده است

از سعادت وز خوشی آکنده است

کثرت خلقت ز فیض واحد است

این جهان از نور حضرت ساطع است

سیف ازو فهمید خیلی چیزها

از سخن های شگفت و رمزها

او زفارابی خواست استادی کند

با علوم خود ، سرافرازی کند

او پذیرفت و بماند آنجا مدتی

گسترانیدش ز هر علم و حکمتی

وجود دوگانگی در جهان

بود فرزانه ای عارف به چین

مکتبش راه و خرد بود و شبه دین

او لائوتسه خالق فکر یانگ و یین

کو روایت می کرد هستی را چنین :

کار عالم را مثبت و منفی بدان

آن دو را محتاج یکدیگر بدان

مثبت و منفی نباشند ضد هم

گرچه مثبت نیک باشد ای صنم

بین خیر و شر تقابل باشد ولی

از تقابل ، خیرها گردد جلی

فرد و زوج اندر پی یکدیگرند

آندو پیوسته در شمارش باهمند

راست و چپ اندر جهت عرض همند

لیک در ترجیح ، راستی ها صائبند

این سخن از سعدی علیه الرحمه است

که : "درشتی و نرمی بهم دربه است"

برف و باران چون نبارد کوه و دشت

خشک می گردند لابد ، آندو سخت

ور نباشد نور و گرما در زمين

کشت و زرع پژمرده می گردند یقین

روشنی از بهر کار و زندگی است

لیک تاریکی برای آسودگی است

آب و آتش بر مثال یاورند

آندو در تاثیر محتاج یکدیگرند

روح و تن وابسته همدیگرند

هر دو چون باهم بگردند سرورند

گر نباشد جنس ناکامی ، تلخ وش

طعم پیروزی نباشد شهدوش

نور خورشید و قمر در آسمان

مایه آذین باشند بی گمان

کوه باشد ، دره ها آیند پدید

دره ها بر سیل ها باشند سدید

تیزی و کندی نه خوبند و نه بد

لیک هر دو لازم آیند تا ابد

وزن سنگین و سبک تر لازمند

زآندو ، میزان و ترازو ناشی اند

همچو مولانا تفاخر می کنیم

« ما ز بالاییم و بالا می رویم»

لیک بهتر آن که خاضع تر شویم

ما ز بالایم و پایین می رویم

آب از دریاها تصاعد می کند

چون گوارا شد ، تنازل می کند

نرمی و تندی بهم آیند سخت

لیک باشیم از مدارا نیکبخت

گردش ماه و زمین و آفتاب

هر سه باشند مکمل در صواب

علم بهتر است یا ثروت

محفلی بُد از صاحبان کمال

گفتگو درباره رجحان علم و مال

عده ای از فر ثروت می گفته اند

پاره ای بر فضل علم می افزوده اند

آن یکی سرمایه را چون بت کرده بود

آدمیت را پیرو آن کرده بود

وآن دگر ، از ارج دانش می ستود

حکمت و اندیشه باشد خیر و سود

سومی ازشاهنامه نقل کرد

ازحکیم طوس بیتی طرح کرد

کانکه دانا باشد و اندیشمند

حتم برنا می گردد و نیرومند

بود دانشمندی سخندان در میان

گفت آنان را الا ای مهتران

با وجود علم ، قدرت شیرین تراست

لیک ثروت ، رتبه اش پایین تر است

علم نافع بر مثال گوهر است

میوه دانش ز ثروت بهتر است

جایگاه علم همچون ریشه است

جایگاه ثروت اما چون شاخه است

بی گمان شاخه ، همیشه تابع است

لیک ریشه ، در تناسب پایه است

علم و ثروت هر دو خوبند و بد

علم باشد پر خطر در دست بد

گوهرعلم از خطر ایمن بباد

از گزند و از تباهی دور باد

علم نافع خلق را منعم کند

علم ضایع رنج را افزون کند

ثروت آلوده زاید خودسری

علم بی حاصل ولیکن گمرهی

علم و ثروت چون معین هم شوند

نردبان رشد یکدیگر شوند

علم چون شخص است و ثروت اسب آن

شخص باید بهره جوید به از آن

فکر و ذکر و نیت و خیر برین

مستطر باشند اندر علم دین

دین باشد یار علم و یاورش

لیک چون باشد هدایت باورش

در وصف حضرت رسول (ص) و دین او

ای نبی حق چه گویم از وصف تو

از کلام و از سخاء و زجر تو

رنج تو از همه افزون تر

از جفای کافران شد سخت تر

از اوان کودکی بی کس شدی

لیک مشمول لطف رب شدی

من بسی بر حال تو نالان شدم

بر یتیمی و رنج تو گریان شدم

والد خود را ندیدی هیچ وقت

مادرت را پنج شش دادی ز دست

لیک در ابواء بعد از پنجاه سال

در مزار اُم خود رفتی ز حال

آنکه خواهد داوری کردن به عقل

لاجرم باید گزیند راه عدل

این تو بودی در امانت بی نظیر

در قضاوت نزد هرکس دلپذیر

اختلاف افتاد بین مکیان

بهر نصب سنگ اسود در آن زمان

هرکسی رای تو را مقبول دید

دیدگاهت بر همه صلح آفرید

در میان خلق بودی آن چنان

مظهر عقل آمدی در آن زمان

در خردمندی از عقول انبیا

جملگی آرند بر تو اقتدا

علم باشد از فضیلت هر زمان

جای آن اولی ز ثروت بی گمان

این تویی کز میان مردمان

برتری دادی بحق بر عالمان

این تو بودی سراسر خلق را

توصیه کردی موکد علم را

امت تو زین سخن غفلت کنند

در علوم مختلف پسرفت کنند

وانگهی اندر میان مفرطان

بی سبب محروم گردند بانوان

نزد تو خلق خدا هم پایه اند

مرد و زن چون دندانه های شانه اند

علم و حکمت از برای مرد و زن

واجب آمد نزد تو آن بی سخن

زین سبب بر امت خود علم را

توصیه کردی ولو اندر ختا

مردم درگیر یثرب با لطف تو

متحد گشتند و برادر نزد تو

صبر تو در جنگ ها شد بی نظیر

سال ها دشمن ذلیل و ناگزیر

چون زمان حج آخر در رسید

امتت راه عزیمت برگزید

لشگر تو ، مثال مست شد

طمطراق کاروان در دشت شد

مردم مکه ز ترس مومنان

مضطرب گشتند همچون دیوانگان

منتظر بودند آنان بر انتقام

بی خبر از التفات خیر الانام

رحمت تو بر همه افزون شد

فتح مکه موجب تحسین شد

بعد از آن امت به شهر حاضر شدند

مومنان بر بیت حق وارد شدند

پرچم رحمت به دست آن اسد

مکیان از سطوت آنان در حسد

لیک حضرت جملگی را عفو کرد

مردم مکه از آن عفو ، ذوق کرد

راه حضرت رحمتً للعالمین

سیره صلح و مدارای صالحین

ای رسول ! امروز بیش از هر زمان

امتت محتاج صلحند اندر جهان

سنت و تنوین در نفی همدگر

غرب و شرق اندر مصاف یکدگر

فهم دین اکنون بسی پیچیده تر

چونکه دل ها ز ماضی آلوده تر

ای کریم حق تو با نیروی نفس

خلق را آزاد کن از این قفس

این همه آشفتگی از بهر چیست

کشتن و جنگ و تفرق بهر چیست

اسوه ای تو بر همه ، ای نازنین

صلح باید پیشه کرد اندر زمین

آنکه خود را ، از دیگری برتر ندید

در دو عالم بر فلاح و دُر رسید

لیک اسوه بر میانه بودن است

امت حق در ملایم بودن است

خلق با افراط و تفریط اندر امور

می کنند از ملایم بودن عبور

دوری امت ز میزان و وسط

خود نشان عادتی باشد غلط

کار تقریب مذاهب مشکل است

رفع مشکل در تعامل کردن است

دین حق از ابتدا یکسان بوده ست

لیک با فرهنگ ها ، رنگین شده ست

دین تو حکم وسط را وضع کرد

زین سبب هر نوع بدی را منع کرد

از غرور و کبر ، بدی شایع شود

وز تواضع راه حق واضح شود

صلح و دوستی در مدارا کردن است

جنگ و خونریزی از آن غفلت کردن است

درمدارا منطق و آرامی است

لیک افراط از تعادل دوری است

ای نبی حق ، اندر آیین تو

هر کسی باید پیشه سازد راه تو

عفو در آیین حق در حکم وسط

بی گذشت محروم از حد وسط

در تعادل خارها گل می شود

غیر آن ، این زندگی در غل می شود

اکل و شرب اندر قناعت کردن است

پس وسط ، پرهیز از مسرف بودن است

با وسط اخلاق پیغمبر شد عظیم

بی وسط چون ترک دین است و جهیم

این وسط از جنس انصاف است و بس

عدل باشد حامی انصاف و بس

عدل خیرالانام بر ما وافی است

با تعادل دین حضرت کافی است

ای حکیم ، ار واقفی بر دین وسط

محیی آن باش با مشی وسط

در وصف امام علی (ع)

ای علی که مرد عدل و اندیشه ای

ای سراسر اعتدال و دیده ای

نزد تو ایمان پاک از نصفت است

با عدالت مهربانی ثابت است

زینت فرمانروا در داد اوست

عقل انسان نیز در انصاف اوست

تو نماد و اسوه ای بر هر پدر

افتخاری از برای هر پسر

راه تو راه سعادت بر همه

نقشه رشد و ترقی در جامعه

پیرو راستین بودی دین را

تو منور کردی این آیین را

شیعه بودن از برای دین حق

کار هر کس نباشد آن بحق

جای پیغمبر بخسبیدی در ام القرا

مشرکان کردند حمله بر آن سرا

این چه خسبیدن بود اندر آن زمان !

چون نبود آن کار جز ایثار جان

کیست شیعه : فدای حق شدن

از برای دین او بیخود شدن

شیعه موسی بجز غافل نبود

شیعه احمد بجز واصل نبود

شیعه احمد به عدل و راستی است

غیر از این بودن همی گمراهی است

در بیان و فهم دین برتر بُدی

چونکه از اول با پیغمبر بُدی

در بلاغ نهج دین و وسع آن

رنج هایی بر کشیدی بی گمان

فهم عمقِ دینِ سمحه مشکل است

راه پاکان را نرفتن مهمل است

تو فدای عدل بودی و صدق و حق

هم مجاهد در فتوح دین حق

علم تو در فهم دین بی مانند بود

لیک تبیین آن بسا در بند بود

ما هنوز از فهم قرآن عاجزیم

با غرور علمی بر آن حاجزیم

این حدیث و فقه و عرفان و کلام

شارح قرآن باشند جمله والسلام

لیک گاهی جملگی حاجب شوند

فهم قرآن را بسی مُحجب شوند

خواندن قرآن همی صوری شده است

از پیام حق بسی دوری شده است

آن برای رحم کردن آمده است

نی برای زخم کردن آمده است

عده ای از بهر ظلم و جور خویش

مستند می آورند از قرآن بیش

ای علی تو معدن رحمت بدی

پس چرا در این همه عسرت شدی

قاسطین و ناکثین و مارقین

جملگی با تو شدندی چون سارقین

این شیوخ نهروان مارق شدند

لیک اهل شام هم قاسط شدند

جهل باشد آفت دین درست

جز ستم ناید ز فکر نادرست

قاسطین با مکر خود آفت شدند

با زبان حق ، درون چَه شدند

ناکثین ، روزی همه جاهد بدند

از هوای نفس خود ناقض شدند

نقض پیمان کار ناپاکان بود

فعل ناپاکان همی از شیطان بود

ناقضانِ عهد با تو همدل بُدند

از هوای نفس خوددر گِل شدند

دین حق در اندک زمان آلوده شد

هر کسی بهر هوای خود بنده شد

بنده قدرت شدن از فضل نیست

ساقط این بام حق جز رذل نیست

تو شهید جاهلان گردیدی ولی

با شهادت راه حق شد منجلی

در وصف نهضت امام حسین (ع)

ای حسین ای مظهر اقبال دین

ای فدایت جمله احرار دین

کینه و حرب یزیدی ازچه بود

رفتنت بر کربلا بهر چه بود

از هراس و از هجوم دم به دم

وآن همه ایجاد ناامنی و ستم

بود تسلیمت همی منظور او

بیعت تو ، آشکارا جور او

بود آگه از مقامت هر کسی

افتخار هر نبی و هر سخی

لیک امت خود به کوری زدند

دست بر آن بیعت صوری زدند

مضطرب گردید بی حد مومنان

زان بر آشفته شد آزادگان

کشتن یک بیگنه در نزد دین

همچو باشد قتل کُل العالمین

از جفای کافران ، هفتاد و دو تن

خود فدا کردند بر راه حُسَین

از قساوت آن همه نالان شدند

طالبان حق بسی گریان شدند

نهضت تو بر تقارب بود و امان

نی برای افتراق مومنان

دعوت تو جز به آرامش نبود

امر تو بر بغی و بر چالش نبود

امر بر معروف جز تشویق نیست

نهی از منکر بجز تعلیم نیست

بر یزید بی حیا بیعت چه سود

خیر او بر دین رحمانی چه بود

طاعت امت ز وی جایز نبود

قصد او جز سیطره چیزی نبود

حرص قدرت در نبود بخردی است

آزِ سلطانی اندر نابخردی است

قدرت حق از برای خدمت است

خواهش نفس از برای خود است

دین موسی از برای رحمت است

مکر فرعون از برای سطوت است

شامیان کردند فرامش عهد خویش

زان سبب افتاد آتش در متن کیش

عهد بودش با امام و معاویه

که یزید نبوَد حاکم بر جامعه

لیک او میثاق خود را نقض کرد

عهد خود را با حسن ابطال کرد

نقض پیمان از برای حکم بود

وآن جوازی بهر جور قوم بود

امت احمد چنان گمره شدند

با ستم یاری درون چه شدند

دین حق از جنس جبر و زور نیست

از پیامبر جز به عدل دستور نیست

دین حق اندر پی میزان بُود

راه کفر اندر پی دُکان بُود

نقش دکان جز عرضه مال نیست

امر ایزد جز وداد و عدل نیست

بیعت از بیع و مبیع و بایع است

کان چو عقد و با رضایت نافذ است

عقد مکره طبق قانون باطل است

بیعت دستوری امری زایل است

یاوران کربلا حق بوده اند

چون حبیب و عون و بوالفضل بوده اند

خیر امت از این ظلمت چه بود

زان همه پیکار بی حکمت چه سود

دعوت مصحف برای اعتصمام

در پناه حبل باشد ای انام

حبل را این تفرقه بر باد داد

ای خدا بر قوم احمد عقل باد

دعوت این کوفیان هم از امام

شد بدل بر فاجعه پس والسلام

وحدت امت زهم پاشیده شد

از لباس حق ، باطل زنده شد

قلب حضرت از دغل غمگین شد

کار امت بی حسین ننگین شد

چون نباشد حبل ایزد در میان

تفرقه حاکم شود بی شک هر زمان

خلق را این تفرقه آواره کرد

پیروی کور کورانه بیچاره کرد

عمر تقریب مذاهب زنده باد

راه تفریق و تفارق بسته باد

بی تقارب این رسن هم پاره است

شیعه و سنی درون چاله است

حبل و عقل و همگرایی لازم است

زین سخن تقلید کردن جایز است

وحدت مفصل نباشد هیچ وقت

بر تقارب بلکه باید دل ببست

قربت دینی همیشه سخت است

قربت فرهنگی اما راحت است

منطق تقریب شیعه گریه نیست

حسرت افزون خوردن چاره نیست

گریه بر رفع تفارق مثمر است

شادی از بهر تقارب بهتر است

تکیه بر ماضی دوام تفرقه ست

بس شگفت از این جواز تفرقه ست!

شیعه و سنی با هم اخوه اند

در اصول و در فروع هم پایه ند

پس بیایید با هم عهدی کنیم

با تقارب راه قرآن طی کنیم

در اوصاف حق و باطل و عدل

آن یکی پرسید از اندیشمندی سوال

حق و باطل چیست ای نیکو مقال

گفت کآندو از نفس آیند پدید

همدگر اما تقابل دارند شدید

نفس همچون بذر باشد در سرشت

که موثر باشد اندر سرنوشت

نفس اندر حق و باطل مستطر

هردو زآن گیرند بسیاری اثر

نفس را بایستی نیکو پرورید

کاندر آن ، جایی برای حق نهید

نفس اماره رو بر باطل است

نفس لوامه بر حق عاشق است

نفس اماره امری نازل است

نفس لوامه نیروی صاعد است

نفس اماره دائم فاسد است

نفس لوامه خیری واثق است

رستگاری ها در درون حقند

این گرفتاری ها همه از باطلند

گوش و چشم و دل همچون ناظرند

هر یک از آنها خدمتی را می کنند

هر سه ابزارند و خطا در کارشان

لیک هر سه لازم آیند در فعلشان

هر سه مسئولند اندر نزد رب

از همه پرسند الطاف رب

کار دل اندر میان سنگین تر است

میل آن بر سوی حق چون گوهر است

در دل خوابیده وجدان صامت است

با دل بیدار اما حق فاعل است

دل اگر بیدار باشد ، آن حق است

لیک اگر در خواب باشد باطل است

این حق و عدل با هم محرمند

باطلان بی شک باهم نامحرمند

کیست عادل آنکه آزادت کند

باطلی را از دل و جان برکَند

پس دل بیدار تنها با حق است

وآن دل خوابیده بیرون از حق است

با دل بیدار وجدان زنده است

با دل خوابیده آن پژمرده است

عدل و وجدان آندو باشند هم نظر

هر دو در تعقیب نصفت در بدر

آنچه انصاف است با حق متقن است

لیک باطل با حقیقت دشمن است

باطل از هیچ است و دائم بی اعتبار

حق از بود است و با نصفت سازگار

حق و رب اندر تعاریف با هم است

باطل اما با شیاطین همدم است

حق دیگر اختیار آدمی است

بهره حیوان از آن حق اندکی است

اختیار از امتیاز آدمی است

از سوی دیگر آن آزمون هرکسی است

اختیار اندر نهاد هرکس است

حق بنیادی ، از آنِ هر کس است

این همه آزادی و رای و انتخاب

جملگی زایند زان حق ، بی جواب

اختیار آدمی چون سرور است

کاین اراده حاصل آن گوهر است

حق دیگر از فکر و کار آدمی است

باطل اما فارغ از آن عالمی است

سستی و بیگاری امری باطلند

باطل و بیگاری همراه همند

علم و اندیشه بیدارت می کنند

جهل و ناپختگی را می برند

آنکه را در کاری خامی است

در ورود او بر آن بدنامی است

در ترازوی باطل ، عدل نیست

در ترازوی حق هم ظلم نیست

باطل اندر ظلمت و تاریکی است

لیک عدل اندر ضیا و روشنی است

این دروغ و مکر و نیرنگ باطل اند

صدق و حق اندر سرشت عادل اند

عدل محیی حق و روشنگری است

ظلم پشتیبان هر افسونگری است

دوری از افراط و تفریط از حق است

باطل و افراط و تفریط هم ناحق است

این همه جنگ و ستیز از باطل است

وآن همه خودخواهی هم از باطل است

این همه دزدی و رانت و غارتگری

جمله افسادند و ظلم و حق خوری

آنچه صالح باشد از جنس حق است

آنچه فاسد باشد عاری از حق است

صالح و صلح و صلاح از یک ریشه اند

هر سه اندر سراغ عدل و حقند

آنچه آرامش آرد از حق است

آنچه آرامش را بگیرد باطل است

آنچه گویند مهمل است آن باطل است

آنچه گویند محکم است آن حق است

عمر باطل کوته است و ناپایدار

عمر حق پیوسته است و پایدار

میوه حق همیشه شیرین تر

میوه باطل ز زقوم هم تلختر

خانه باطل چو تار عنکبوت

خانه حق است لیکن با ثبوت

حق نظم است و قانون و ثبات

باطل اما هرج و مرج و بی ثبات

راه حق راه انبیا و اولیاست

راه باطل راه اشرار و اشقیاست

فعل حق هر بنده را ممنون کند

فعل باطل عاقبت مغموم کند

کار باطل کشتن است و هدم نسل

کار حق کوشیدن است و حفظ نسل

راه باطل وحشت و ترس و هراس

راه حق امن است و تکریم و سپاس

کار باطل خلق را محزون کند

کار حق این عمر را افزون کند

امر حق مانند کشت و اصلاح زرع

امر باطل ویرانی و افساد زرع

کار باطل آخرش نومیدی است

کار حق را لیک امیدواری است

باطل ابتر باشد و بی آخرت

مقصد حق این جهان و آخرت

میوه باطل تنها دنیوی است

میوه حق دنیوی و اخروی است

عدل و داد اندر پی تعدیل است

نقش آن در بند حذف باطل است

عدل در احیای حق سرزنده است

حق بی عدل همچون مرده است

عدل و حق کارش همیشه مثبت است

عدل و صلح و حق هر سه مصلح است

آن سه مانند ترازویند و بس

زآن ضرر ناید برای هیچ کس

کار حق دائم حلال و پاک تر

کار باطل هم حرام و آلوده تر

کار باطل جنگ با حق است و عدل

کار حق چون صلح و داد است و عدل

مرد باطل حامی هر کار بد

مرد حق در اندیشه امحای بد

با عدالت حق حاکم می شود

با عدالت ظلم زاهق می شود

پس بیایید حق را یاری کنیم

عدل را در زندگی جاری کنیم

این حقوق شهروندی در زندگی

بایدش با عدل باشد همرهی

از ندای شهروندی حق رساست

وین صدای زور و باطل نارساست

حق و عدل اما بلندت می کُند

بند ذلت را ز پایت می کَند

پس نبایستی به باطل رای دهیم

گرنه اندرخدمت آن می شویم

علی حکیم پور



سوالات متداول

مهم‌ترین نکات درباره باطل چیست؟

جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره باطل در متن مقاله بررسی شده است.

اشعار من چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با اشعار من بررسی شده است.

چرا اشعار من اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

برچسب: نویسنده: میلاد مرادی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 9:55

صفحه بندی